تبليغاتX
نخستین نیوز - اشعار ممنوعه فروغ فرخزاد !
  • گفتگو

  •   
بابا گفت: به‌خاطر انقلاب سكوت كنید    
بابا گفت: به‌خاطر انقلاب سكوت كنید
    فاطمه‌هاشمی


      
اصلاح‌طلبان از دایره تنگ اصلاح‌طلبان از دایره تنگ "خودی" رها نشده‌اند
    دكتر مهرداد مشایخی


      
وضعیت خلیج فارس و حاكمیت ایران بر جزایر سه‌گانه 
وضعیت خلیج فارس و حاكمیت ایران بر جزایر سه‌گانه
    دكتر پیروز مجتهدزاده


      
می‌گفتند علوم انسانی نجس است 
می‌گفتند علوم انسانی نجس است
    دکتر عبدالکریم سروش



      
رييس جمهور خود را در نقش انبيا مي بيند 
رييس جمهور خود را در نقش انبيا مي بيند
    ماشااله شمس الواعظین


      
هدف: نجات از دولت بي کفايت 
هدف: نجات از دولت بي کفايت
    محسن آرمین



      
تلویزیون حتا تصویر ارکستر را نشان نمی‌دهد 
تلویزیون حتا تصویر ارکستر را نشان نمی‌دهد
    استاد حسین دهلوی


      حکومت فعلي؛ همه جا خلاف منافع ملي 
حکومت فعلي؛ همه جا خلاف منافع ملي
    حشمت الله طبرزدي


      انتخاب کردان یعنی مبارزه با انتخابات آزاد 
انتخاب کردان یعنی مبارزه با انتخابات آزاد
    دکتر احمد شیرزاد



      گزارش یک زندگی؛ همایون صنعتی 
همایون صنعتی؛ زندگینامه
    سیروس علی نژاد- سیمین روشن


      چرا جنگ در سال اول تمام نشد

چرا جنگ در سال اول تمام نشد
    ابوالحسن بنی‌صدر



        طناب دار ۴۵ دقیقه روی گردنم بود
طناب دار ۴۵ دقیقه روی گردنم بود
    احمد باطبی



         65 % توان هسته ای کشور سهم دولت اصلاحات است 65 % توان هسته ای کشور سهم دولت اصلاحات است
    دکتر محسن امین زاده


        نمي گذارند حاكميت دوگانه دوباره شکل بگيرد نمي گذارند حاكميت دوگانه دوباره شکل بگيرد
    عيسي سحرخيز


      گفت و گو با معمار برج آزادی گفت و گو با معمار برج آزادی
    حسین امانت



      از شعر گفتن با اسماعیل خویی از شعر گفتن با اسماعیل خویی
    دکتر اسماعیل خویی

      خروج از ايران به زبان احمد باطبي خروج از ايران به زبان احمد باطبي
    احمد باطبی


      ‎‎صداي خودم را دوست نداشتم‏‎‎ ‎‎صداي خودم را دوست نداشتم‏‎‎
    نادره سالارپور



      ایران برای من پناهگاه است ایران برای من پناهگاه است
    سيمين بهبهاني


      می‌شود برخی آیات قرآن را تعطیل کرد می‌شود برخی آیات قرآن را تعطیل کرد
    آیت‌الله فاضل میبدی



      به يک ترمز جدي احتياج است به يک ترمز جدي احتياج است
    دکتر موسی غنی نژاد





  • آخرين اخبار ديگر رسانه ها
  • آمار واطلاعات دیگر


  • Free counter and web stats




    پایگاه خبری تحلیلی نخستین

     

     

     

    گنه کردم گناهي پر ز لذت

     

    گنه کردم گناهي پر ز لذت

    درآغوشي که گرم و آتشين بود

    گنه کردم ميان بازواني

    که داغ و کينه جوي و آهنين بود

    در آن خلوتگه تاريک و خاموش

    گنه کردم چشم پر ز رازش

    دلم در سينه بي تابانه لرزيد

    ز خواهش هاي چشم پر نيازش

    در آن خلوتگه تاريک و خاموش

    پريشان در کنار او نشستم

    لبش بر روي لبهايم هوس ريخت

    ز اندوه دل ديوانه رستم

    فروخواندم به گوشش قصه عشق

    ترا مي خواهم اي جانانه من

    ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

     

     

     

    عصیان (بندگی )ا

     

     

    بر لبانم سايه ای از پرسشی مرموز

     

    در دلم درديست بی آرام و هستی سوز

     

    راز سرگردانی اين روح عاصی را

     

    با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز

     

    گر چه از درگاه خود می رانيم، اما

     

    تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی

     

    سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست

     

    کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

     

    نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند

     

    بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

     

    دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

     

    می کشد پاروزنان در کام طوفانها

     

    چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه

     

    خانه هايی بر فرازش اشک اختر ها

     

    وحشت زندان و برق حلقهء زنجير

     

    داستانهايی ز لطف ايزد يکتا !

     

    سينهء سرد زمين و لکه های گور

     

    هر سلامی سايهء تاريک بدرودی

     

    دستهايی خالی و در آسمانی دور

     

    زردی خورشيد بيمار تب آلودی

     

    جستجويی بی سرانجام و تلاشی گنگ

     

    جاده يی ظلمانی و پايی به ره خسته

     

    نه نشان آتشی بر قله های طور

     

    نه جوابی از ورای اين در بسته

     

    آه ... آيا ناله ام ره می برد در تو ؟

     

    تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را

     

    يک زمان با من نشينی ، با من خاکی

     

    از لب شعرم بنوشی درد هستی را

     

    سالها در خويش افسردم ولی امروز

     

    شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

     

    يا خمش سازی خروش بی شکيبم را

     

    يا ترا من شيوه ای ديگر بياموزم

     

    دانم از درگاه خود می رانيم، اما

     

    تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی

     

    سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست

     

    کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی

     

    چيستم من؟ زاده يک شام لذتباز

     

    ناشناسی پيش ميراند در اين راهم

     

    روزگاری پيکری بر پيکری پيچيد

     

    من به دنيا آمدم، بی آنکه خود خواهم

     

     

     

    کی رهايم کرده ای ، تا با دوچشم باز

     

    برگزينم قالبی ، خود از برای خويش

     

    تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

     

    خود به آزادی نهم در راه پای خويش

     

    من به دنيا آمدم تا در جهان تو

     

    حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

     

    پيش از آن کی آشنا بوديم ما با هم ؟

     

    من به دنيا آمدم بی آن که «من» باشم

     

    روزها رفتند و در چشم سياهی ريخت

     

    ظلمت شبهای کور ديرپای تو

     

    روزها رفتند و آن آوای لالايی

     

    مرد و پر شد گوشهايم از صدای تو

     

    کودکی همچون پرستوهای رنگين بال

     

    رو بسوی آسمان های دگر پر زد

     

    نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

     

    ميهمانی بی خبر انگشت بر در زد

     

    می دويدم در بيابان های وهم انگيز

     

    می نشستم در کنار چشمه ها سرمست

     

    می شکستم شاخه های راز را اما

     

    از تن اين بوته هر دم شاخه ای می رست

     

    راه من تا دور دست دشت ها می رفت

     

    من شناور در شط انديشه های خويش

     

    می خزيدم در دل امواج سرگردان

     

    می گسستم بند ظلمت را ز پای خويش

     

    عاقبت روزی ز خود آرام پرسيدم

     

    چيستم من؟ از کجا آغاز می يابم ؟

     

    گر سرا پا نور گرم زندگی هستم

     

    از کدامين آسمان راز می تابم

     

    از چه می انديشم اينسان روز و شب خاموش ؟

     

    دانه انديشه را در من که افشانده است ؟

     

    چنگ در دست من و من چنگی مغرور

     

    يا به دامانم کسی اين چنگ بنشانده است ؟

     

    گر نبودم يا به دنيای دگر بودم

     

    باز آيا قدرت انديشه ام می بود ؟

     

    باز آيا می توانستم که ره يابم

     

    در معماهای اين دنيای رازآلود ؟

     

    ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

     

    سر نهادم در رهی تاريک و پيچاپيچ

     

    سايه افکندی بر آن پايان و دانستم

     

    پای تا سر هيچ هستم، هيچ هستم ، هيچ

     

    سايه افکندی بر آن «پايان» و در دستت

     

    ريسمانی بود و آن سويش به گردنها

     

    می کشيدی خلق را در کوره راه عمر

     

    چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

     

    می کشيدی خلق را در راه و می خواندی

     

    آتش دوزخ نصيب کفر گويان باد

     

    هر که شيطان را به جايم بر گزيند او

     

    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

     

    خويش را ‌آينه ای ديدم تهی از خويش

     

    هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

     

    گاه نقش قدرتت، گه نقش بيدادت

     

    گاه نقش ديدگان خودپرست تو

     

     

     

    گوسپندی در ميان گله سرگردان

     

    آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !

     

    آنکه چوپانست خود سرمست از اين بازی

     

    می زده در گوشه ای آرام آسوده

     

    می کشيدی خلق را در راه و می خواندی

     

    «آتش دوزخ نصيب کفرگويان باد

     

    هر که شيطان را به جايم برگزيند، او

     

    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

     

    آفريدی خود تو اين شيطان ملعون را

     

    عاصيش کردی او را سوی ما راندی

     

    اين تو بودی، اين تو بودی کز يکی شعله

     

    ديوی اينسان ساختی، در راه بنشاندی

     

    مهلتش دادی که تا دنيا به جا باشد

     

    با سرانگشتان شومش آتش افروزد

     

    لذتی وحشی شود در بستری خاموش

     

    بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

     

    هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش

     

    شعر شد، فرياد شد، عشق و جوانی شد

     

    عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشيد

     

    رنگ دنيا شد فريب زندگانی شد

     

    موج شد بر دامن مواج رقاصان

     

    آتش می شد درون خم به جوش آمد

     

    آن چنان در جان می خواران خروش افکند

     

    تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

     

    نغمه شد در پنجه چنگی به خود پيچيد

     

    لرزه شد بر سينه های سيمگون افتاد

     

    خنده شد دندان مه رويان نمايان کرد

     

    عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد

     

    سحر آوازش در اين شب های ظلمانی

     

    هادی گم کرده راهان در بيابان شد

     

    بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد

     

    برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

     

    هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش

     

    در ره زيبا پرستانش رها کردی

     

    آن گه از فرياد های خشم و قهر خويش

     

    گنبد مينای ما را پر صدا کردی

     

    چشم ما لبريز از آن تصوير افسونی

     

    ما به پای افتاده در راه سجود تو

     

    رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

     

    سرگذشت تيرهء قوم «ثمود» تو

     

    خود نشستی تا بر آنها چيره شد آنگاه

     

    چون گياهی خشک کرديشان ز طوفانی

     

    تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

     

    سوختيشان، سوختی با برق سوزانی

     

    وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود

     

    از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟

     

    رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم

     

    گرم می چرخانی و بيهوده می تازی

     

    چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد

     

    با «خطا»، اين لفظ مبهم، آشنا گشتيم

     

    تو خطا را آفريدی، او به خود جنبيد

     

    تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتيم

     

     

     

    گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود

     

    هيچ شيطان را به ما مهری و راهی بود ؟

     

    هيچ در اين روح طغيان کردهء عاصی

     

    زو نشانی بود يا آوای پايی بود ؟

     

    تو من و ما را پیاپی می کشی در گود

     

    تا بگويی می توانی اين چنين باشی

     

    تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم

     

    بر سر ما پتک سرد آهنين باشی

     

    چيست اين شيطان از درگاهها رانده ؟

     

    در سرای خامش ما ميهمان مانده

     

    بر اثير پيکر سوزنده اش دستی

     

    عطر لذت های دنيا را بيافشانده

     

    چيست او، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟

     

    تيره روحی، تيره جانی، تيره بينايی

     

    تيره لبخندی بر آن لب های بی لبخند

     

    تيره آغازی، خدايا، تيره پايانی

     

    ميل او کی مايهء اين هستی تلخست ؟

     

    رأی او را کی از او در کار پرسيدی ؟

     

    گر رهايش کرده بودی تا بخود باشد

     

    هرگز از او در جهان نقشی نمی ديدی

     

    ای بسا شب ها که در خواب من آمد او

     

    چشمهايش چشمه های اشک و خون بودند

     

    سخت می ناليدند و می ديدم که بر لبهاش

     

    ناله هايش خالی از رنگ و فسون بودند

     

    شرمگين زين نام ننگ آلودهء رسوا

     

    گوشه يی می جست تا از خود رها گردد

     

    پيکرش رنگ پليدی بود و او گريان

     

    قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

     

    ای بسا شب ها که با من گفتگو می کرد

     

    گوش من گويی هنوز از ناله لبريز است :

     

    شيطان : تف بر اين هستی، بر اين هستی دردآلود

     

    تف بر اين هستی که اينسان نفرت انگيزست

     

    خالق من او، و او هر دم به گوش خلق

     

    از چه می گويد چنان بودم، چنين باشم ؟

     

    من اگر شيطان مکارم گناهم چيست ؟

     

    او نمی خواهد که من چيزی جز اين باشم

     

    دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت

     

    دام صيادی به دستم داد و رامم کرد

     

    تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه

     

    عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد

     

    دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت

     

    منتظر، برپا، ملک های عذاب او

     

    نيزه های آتشين و خيمه های دود

     

    تشنه قربانيان بی حساب او

     

    ميوه تلخ درخت وحشی زقوم

     

    همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل

     

    آن شراب از حميم دوزخ آغشته

     

    ناز ده کس را شرار تازه ای در دل

     

    دوزخش از ضجه های درد خالی بود

     

    دوزخش بيهوده می تابيد و می افروخت

     

    تا به اين بيهودگی رنگ دگر بخشد

     

    او به من رسم فريب خلق را آموخت

     

     

     

    من چه هستم؟ خود سيه روزی که بر پايش

     

    بندهای سرنوشتی تيره پيچيده

     

    ای مريدان من، ای گمگشتگان راه

     

    راه ما را او گزيده، نيک سنجيده

     

    ای مريدان من، ای گمگشتگان راه

     

    راه، راهی نيست تا راهی به او جوييم

     

    تا به کی در جستجوی راه می کوشيد ؟

     

    راه ناپيداست، ما خود راهی اوييم

     

    ای مريدان من، ای نفرين او بر ما

     

    ای مريدان من، ای فرياد ما از او

     

    ای همه بيداد او، بيداد او بر ما

     

    ای سراپا خنده های شاد ما از او

     

    ما نه درياييم تا خود، موج خود گرديم

     

    ما نه طوفانيم تا خود، خشم خود باشيم

     

    ما که از چشمان او بيهوده افتاديم

     

    از چه می کوشيم تا خود چشم خود باشيم ؟

     

    ما نه آغوشيم، تا از خويشتن سوزيم

     

    ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

     

    ما نه «ما» هستيم تا بر ما گنه باشد

     

    ما نه «او» هستيم تا از خويشتن ترسيم

     

    ما اگر در دام نا افتاده می رفتيم

     

    دام خود را با فريبی تازه می گسترد

     

    او برای دوزخ تبدار سوزانش

     

    طعمه هايی تازه در هر لحظه می پرورد

     

    ای مريدان من، ای گمگشتگان راه

     

    من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

     

    گر چه او کوشيده تا خوابم کند، اما

     

    «من که شيطانم، دريغا، سخت بيدارم »

     

    ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت

     

    اشک باريدم، پياپی اشک باريدم

     

    ای بسا شبها که من لب های شيطان را

     

    چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسيدم

     

    ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچين

     

    دست هايم با نوازش ها فرود آمد

     

    ای بسا شب ها که تا آوای او برخاست

     

    زانوانم بی تأمل در سجود آمد

     

    ای بسا شب ها که او از آن ردای سرخ

     

    آرزو می کرد تا يک دم برون باشد

     

    آرزو می کرد تا روح صفا گردد

     

    نی خدای نيمی از دنيای دون باشد

     

    بارالها حاصل اين خود پرستی چيست ؟

     

    «ما که خود افتادگان زار مسکينيم»

     

    ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار

     

    نقش دستی ، نقش جادويی نمی بينيم

     

    ساختی دنيای خاکی را و ميدانی

     

    پای تا سر جز سرابی ، جز فريبی نيست

     

    ما عروسکها، و دستان تو دربازی

     

    کفر ما، عصيان ما، چيز غريبی نيست

     

    شکر گفتی گفتنت، شکر ترا گفتيم

     

    ليک ديگر تا به کی شکر ترا گوييم ؟

     

    راه می بندی و می خندی به ره پويان

     

    در کجا هستی ، کجا، تا در تو ره جوييم؟

     

     

     

    ما که چون مومی به دستت شکل ميگيريم

     

    پس دگر افسانه روز قيامت چيست ؟

     

    پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزيم ؟

     

    اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست ؟

     

    اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان

     

    سر به سر آتش، سراپا ناله های درد

     

    پس غل و زنجيرهای تفته بر پا ها

     

    از غبار جسمها، خيزنده دودی سرد

     

    خشک و تر با هم ميان شعله ها در سوز

     

    خرقه پوش زاهد و رند خراباتی

     

    می فروش بيدل و ميخواره سرمست

     

    ساقی روشنگر و پير سماواتی

     

    اين جهان خود دوزخی گرديده بس سوزان

     

    باز آنجا دوزخی در انتظار ماست

     

    بی پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

     

    هر زمان گويد که در هر کار يار ماست !

     

    ياد باد آن پير فرخ رای فرخ پی

     

    آن که از بخت سياهش نام «شيطان» بود

     

    آن که در کار تو و عدل تو حيران بود

     

    هر چه او می گفت، دانستم، نه جز آن بود

     

    اين منم آن بندهء عاصی که نامم را

     

    دست تو با زيور اين گفته ها آراست

     

    وای بر من، وای بر عصيان و طغيانم

     

    گر بگويم، يا نگويم، جای من آنجاست

     

    باز در روز قيامت بر من ناچيز

     

    خرده می گيری که روزی کفر گو بودم

     

    در ترازو می نهی بار گناهم را

     

    تا بگويی سرکش و تاريک خو بودم

     

    کفه ای لبريز از بار گناه من

     

    کفهء ديگر چه ؟ می پرسم خداوندا

     

    چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

     

    ميل دل يا سنگ های تيرهء صحرا؟

     

    خود چه آسانست در آن روز هول انگيز

     

    روی در روی تو از خود گفتگو کردن

     

    آبرويی را که هر دم می بری از خلق

     

    در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !

     

    در کتابی، يا که خوابی، خود نمی دانم

     

    نقشی از آن بارگاه کبريا ديدم

     

    تو به کار داوری مشغول و صد افسوس

     

    در ترازويت ريا ديدم، ريا ديدم

     

    خشم کن، اما ز فردایم مپرهيزان

     

    من که فردا خاک خواهم شد، چه پرهيزی

     

    خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود

     

    تو گرسنه، من، خدايا، صيد ناچيزی

     

    تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده

     

    مارهای زهرآگين، تک درختانش

     

    از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

     

    آب چرکينی شراب تلخ و سوزانش

     

    در پس ديوارهايی سخت پا برجا

     

    «هاويه» آن آخرين گودال آتشها

     

    خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

     

    جسم های خاکی و بی حاصل ما را

     

     

     

    کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی

     

    يا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود

     

    می چشيدیم اين شراب ارغوانی را

     

    نيستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود

     

    سال ها ما آدمک ها بندگان تو

     

    با هزاران نغمهء ساز تو رقصيديم

     

    عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزيم

     

    معنی عدل تو را هم خوب فهميديم

     

    تا تو را ما تيره روزان دادگر خوانيم

     

    چهر خود را در حرير مهر پوشاندی

     

    از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز

     

    نسيه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی

     

    گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند

     

    سالها رخساره بر سجاده ساييدند

     

    از تو نامی بر لب و در عالم رويا

     

    جامی از می چهره ای ز آن حوريان ديدند

     

    هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را

     

    هم به «فرداهايشان» با کينه خنديدی

     

    گور خود گشتند و اي باران رحمتها

     

    قرن ها بگذشت و بر آنان نباريدی

     

    از چه می گويی حرامست اين می گلگون؟

     

    در بهشت جوی ها از می روان باشد

     

    هديهء پرهيزکاران عاقبت آنجا

     

    حوری يی از حوريان آسمان باشد

     

     

     

     

    عصیان (خدائی)ا

     

     

     

    نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند

     

    بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها

     

    باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

     

    می کشد پاروزنان در کام توفان ها

     

     

    چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه

     

    خانه هائی بر فرازش اشک اخترها

     

    وحشت زندان و برق حلقهءز نجير

     

    داستان هائی ز لطف ايزد يکتا

     

     

    سينهء سرد زمين لکه های گور

     

    هر سلامی سايهء تاريک بدرودd

     

    دست هائی خالی و در آسمانی دور

     

    زردی خورشيد بيمار تب آلودی

     

     

    جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ

     

    جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته

     

    نه نشان آتشی بر قله های طور

     

    نه جوابی از ورای اين در بسته

     

     

     

    می نشينم خيره در چشمان تاريکی

     

    می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟

     

    همچو فريادی بپيچم در دل دنيا

     

    چند روزی هم من عاصی خدا باشم

     

     

     

    گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی

     

    کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود

     

    من به اين تخت مرصع شت می کردم

     

    بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

     

     

     

    گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش

     

    می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

     

    روی ويران جاده های اين جهان پير

     

    بی ردا و بی عصای نور می رفتم

     

     

     

    وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند

     

    عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم

     

    يا ره باغ ارم کوتاه می کردم

     

    يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم

     

     

     

    گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان

     

    کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت

     

    ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

     

    پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت

     

     

     

    سينه ها را قدرت فرياد می دادم

     

    خود درون سينه ها فرياد می کردم

     

    هستی من گسترش می يافت در"هستی"

     

    شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم

     

     

     

    مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام

     

    کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد

     

    آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت

     

    تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد

     

     

     

    خانه می کردم ميان مردم خاکی

     

    خود به آنها راز خود را باز می خواندم

     

    می نشستم با گروه باده پيمايان

     

    شب ميان کوچه ها آواز می خواندم

     

     

     

    شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

     

    مست از او در کارها تدبير می کردم

     

    می دريدم جامهء پرهيز را بر تن

     

    خود درون جام می تطهير می کردم

     

     

     

    من رها می کردم اين خلق پريشان را

     

    تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند

     

    جرعه ای از بادهء هستی بياشامند

     

    خويش را با زينت مستی بيارايند

     

     

     

    من نوای چنگ بودم در شبستان ها

     

    من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم

     

    مسجد و می خانهء اين دير ويرانه

     

    پر خروش از ضربه های روشن پايم

     

     

     

    من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ

     

    من سلام مهر بودم بر لبان جام

     

    من شراب بوسه بودم در شب مستی

     

    من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

     

     

     

    می نهادم گاهگاهی در سرای خويش

     

    گوش بر فرياد خلق بينوای خويش

     

    تا ببينم دردهاشان را دوایی هست

     

    يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟

     

     

     

    گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود

     

    اين جلال از جامه های چاک چاکم بود

     

    عشق شمشير من و مستی کتاب من

     

    باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

     

     

     

    ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم

     

    سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست

     

    خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور

     

    زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست

     

     

     

    زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها

     

    من کجا و زين تن خاکی جدائی ها

     

    من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم

     

    ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

     

     

     

    می نشينم خيره در چشمان تاريکي

     

    شب فرو می ريزد از روزن به بالينم

     

    آه ، حتی در پس ديوارهای عرش

     

    هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم

     

     

     

    ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود

     

    با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من

     

    من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی

     

    کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    عصیان خدا

     

     

     

    گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

     

    سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند

     

    خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم

     

    برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند

     

     

     

    نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

     

    پنجهء خشم خروشانم را زیر و رو میریخت

     

    دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی

     

    کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت

     

     

     

    میگشودم بند از پای هزاران اختر تبدار

     

    میفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

     

    میدریدم پرده های دود را تا در خرو باد

     

    دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

     

     

     

    میدمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

     

    تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزید

     

    خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن

     

    در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

     

     

     

    بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار

     

    زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

     

    گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان

     

    بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند

     

     

     

    گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

     

    آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند

     

    مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را

     

    از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

     

     

     

    خسته از زهد خدائی،نیمه ب در بستر ابلیس

     

    در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را

     

    میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی

     

    لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را

     

     

     

     

     

     

     

     

    مرداب

     

     

    شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

     

    دیده را طغیان بیماری گرفت

     

    دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

     

    دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

     

    رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

     

    هستیم را انتظاری کهنه یافت

     

    آن بیابان دید و تنهائیم را

     

    ماه و خو.رشید مقوائیم را

     

    چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

     

    میدرد دیوار زهدان را به چنگ

     

    زنده ، اما حسرت زادن در او

     

    مرده ، اما میل جاندادن در او

     

    خودپسند از درد خود نا خواستن

     

    خفته از سودای بر پا خاستن

     

    خنده ام غمناکی بیهوده ای

     

    ننگم از دلپاکی بیهوده ای

     

    غربت سنگینم از دلدادگیم

     

    شور تند مرگ در همخوابگیم

     

    نامده هرگز فرود از بام خویش

     

    در فرازی شاهد اعدام خویش

     

    کرم خاک و خاکش اما بویناک

     

    بادبادکهاش در افلاک پاک

     

    ناشناس نیمهء پنهانیش

     

    شرمگین چهرهء انسانیش

     

    کوبکو در جستجوی جفت خویش

     

    میدود ، معتاد بوی جفت خویش

     

    جویدش گهگاه و ناباور از او

     

    جفتش اما سخت تنهاتر از او

     

    هر دو در بیم و هراس از یکدگر

     

    تلخکام و ناسپاس از یکدگر

     

    عشقشان ، سودای محکومانه ای

     

    وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

     

     

     

     

     

    آه اگر راهی به دریائیم بود

     

    از فرو رفتن چه پروائیم بود

     

    گر به مردابی ز جریان ماند آب

     

    از سکون خویش نقصان یابد آب

     

    جانش اقلیم تباهی ها شود

     

    ژرفنایش گور ماهی ها شود

     

    آهوان ، ای آهوان دشتها

     

    گاه اگر در معبر گلگشت ها

     

    جویباری یافتید آوازخوان

     

    رو به استغنای دریاها روان

     

    جاری از ابریشم جریان خویش

     

    خفته بر گردونهء طغیان خویش

     

    یال اسب باد در چنگال او

     

    روح سرخ ماه در دنبال او

     

    ران سبز ساقه ها را میگشود

     

    عطر بکر بوته ها را میربود

     

    بر فرازش ، در نگاه هر حباب

     

    انعکاس بیدریغ آفتاب

     

    خواب آن بیخواب را یاد آورید

     

    مرگ در مرداب را یاد آورید

     







    دراینترنت در نخستین نیوز

    سایت خبری نخستین نیوز

  • یادداشت
  • خیمه شب بازی تکراری  
  خیمه شب بازی تکراری
    دکتر محمد ملکی


    آزموده را آزمودن  
  آزموده را آزمودن
    عيسي سحرخيز


    میوه اصلاحات میوه اصلاحات
    مسعود بهنود


    شهروند امروز و مصلحت سنجي آقاي رفسنجاني شهروند امروز و مصلحت سنجي آقاي رفسنجاني
    دکتر احمد زیدآبادی


    سكولاريسم پنهان سكولاريسم پنهان
    محمد قوچاني



    برده‌ای كه ارباب شد برده‌ای كه ارباب شد
    محمد قوچاني



    خوش خدمتی برای احمدی نژاد خوش خدمتی برای احمدی نژاد
    مسیح علی نژاد


    عجب کاري نکرد پادشاه عجب کاري نکرد پادشاه
    مسعود بهنود


    شطرنج بازي سياسي خاتمي 
  شطرنج بازي سياسي خاتمي
    عيسي سحرخيز


    حرف زدن کافی است حرف زدن کافی است
    توماس فریدمن


    سئوال غربي؛ حکم ايراني سئوال غربي؛ حکم ايراني
    نوشابه امیری


    آقای احمدی‌نژاد! من آزاد هستم؟ آقای احمدی‌نژاد! من آزاد هستم؟
    مسیح علی نژاد

    اوباما در دو برداشت اوباما در دو برداشت
    دكتر حسین دهشیار


    تا از آمريکا چه آورد تا از آمريکا چه آورد
    مسعود بهنود


    دكتراي مقاماتي
  دكتراي مقاماتي
    دكتر احمد شيرزاد


    هاشمي در برابر دولت يا رهبر؟
  هاشمي در برابر دولت يا رهبر؟
    عيسي سحرخيز


    يارانه بنزين را دولت مي پردازد يا مردم يارانه بنزين را دولت مي پردازد يا مردم
    دکتر نعمت الله اکبري

    کالبد شکافي دوم خرداد  کالبد شکافي دوم خرداد
    دکتر هاشم آقاجري


    هامون ما بوديم    هامون ما بوديم
    ابراهيم نبوي



    نقدي بر سندروم توانگرستيزي در ايران    نقدي بر سندروم توانگرستيزي در ايران
    محمد قوچاني



    جهان اسطوره‌ای تا سیاست افسون‌زدایی شده جهان اسطوره‌ای تا سیاست افسون‌زدایی شده
    اکبر گنجی

    بازخوانی وقایع ۱۸ تیر ۱۳۷۸ بازخوانی وقایع ۱۸ تیر ۱۳۷۸
    انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر



    چه كسي ايران را رهبري مي‌كند؟    چه كسي ايران را رهبري مي‌كند؟
    محمد قوچاني


    تحول اقتصادی یا از چاله به چاه   تحول اقتصادی یا از چاله به چاه
    سیدحسین مرعشی


    هم‌جنس‌گرایی: اقلیتی ناحق و فاقد حقوق  هم‌جنس‌گرایی: اقلیتی ناحق و فاقد حقوق
    اكبر گنجي

    من یک استاد دانشگاه نیستم من یک استاد دانشگاه نیستم
    دکتر محمد ملکی



    پاسخ دوم دکتر عبدالکریم سروش به آیت الله جعفر سبحانی پاسخ دوم دکتر عبدالکریم سروش به آیت الله جعفر سبحانی
    دکتر عبدالکریم سروش


  • پیوند با سایت های دیگر

































































  • خانه | لینک به آر .اس.اس | آرشیو | تازه ترین خبرها | تماس با ما

    .کپي برداري از مطالب سایت فقط با ذکر نام و منبع مجاز ميباشد

    All Rights Reserved 2007-2008 © By http://Nakhostin.blogfa.com